2847:: ...
-
تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:02
شده از همه آدم های اطرافتون منتفر بشید؟!شده اینقدر منزوی بشید که نخواید هیچ کس رو ببینید حتی عزیزانتون؟!
2848:: رویای کودکانه
-
تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:02
این روزها، رو آورده به رنگ، به بوم، به رویای کودکانه امرها می شوم با هر ضربهبا نتیجه ای که انتظارش را میکشمAbstract Art
2841:: توهم
-
تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 16:06
متوهم بودمبعد از بیش از هفت سال،فهمیدم توهم داشتم، بهم گفتن توهم داری...من این همه سال با یه هاله از توهم، تو مغزم داشتم راه میرفتم، میخندیدم، غذا میخوردم، میرقصیدم...من با خودم چه کردم ...فکر میکردم این روح، زنده است و نفس میکشه،ولی فقط یه طناب بود دور گلوم و بسبا یه چک دیر وقت،شبانه،نصفه شب بیدار ...
2842:: چنان دور، چنان بی آغوش
-
تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 16:06
روزگار عجیبی است نازنینتو دیگر در قلب من نیستیتو دوریچنان دور که حتی آغوشمان دیگر به هم نمیرسدپ ن:: کرونا - CoVid19 ، چین، ووهان، ایران، قم ، تهران ، دولت بی کفایت، مردم احمق تر از دلقک. پ ن2:: بخاطر شیوع کرونا، و حساس بودن شرایط جسمانی م، از سه شنبه گذشته خونه نشین شدم، امروز شنبه دهم اسفند 98
2843:: قرنطینه
-
تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 16:06
ما در حصارهایی کرونایی*دلتنگ حضور هم میشویم و در تاریکی این روزهاآغوش را، به یغما میبریم * Covid-19
2844::
-
تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 16:06
حال دنیا خوب نیست، حال تهران بدتر، و رشتی که دیگر جان ندارد...
2845:: عمو سعید
-
تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 16:06
یهو زنگ زدن و گفتن دیگه نیستی، گفتن که دیگه قرار نیست ازین به بعد بیای دم در خونمون، بیای بالا و مامان برات سیرقلیه درست کنه، یهو گفتن، خیلی یهویی، تو این روزای کرونایی، تنهایی اومدن بیمارستان شناسایی
۲۸۳۷::
-
تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 4:31
این روزهایم را، مثال یک قناری که در بی نفسی های تهران میخواد پرواز کند ولی توان ندارد، به سخت ترین شکل ممکن میگذرانم.چقدر دلم آرامش یک سفر را طلب داردبه جایی که کسی نداند چه چیز را فریاد می زنم...
2839:: پنجشنبه ی سیاه
-
تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 4:31
امروز پنجشنبه است، نوزدهم دی ماه 98، من و مردم ایران مدت هاست در یک غم مزمن فرو رفته ایم.امروز پنجشنبه است و امروز صبح یک اتوبوس در جاده واژگون شد و تعداد زیادی مصدوم شدن یا عمر خودشون رو از دست دادن.
2840::
-
تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 4:31
ما از دوتا دنیای متفاوتیمزندگی با یه دنیای متفاوت،امکان ناپذیرهاز هدفم فاصله گرفتم تو این یکسال،ولی فراموشش نکردم، حالا با همین ته مونده انرژی که دارم می جنگم براش، من بدستش میارم، سال دیگه این موقع مینویسم که رسیدم بهش، ولی نه مثل امشب با گریه ای از سر غم، با اشک خوشحالی
پاییز گم شده
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:18
پاییز قشنگم داره تموم میشه و من امسال، قشنگی هاشو ندیدم، یا هوا آلوده بود و من در تکاپوی رسیدن به جای امن تنفس بودم، یا اوضاع سیاسی و شلوغی های تهران رو سعی میکردم نبینم پمپ بنزین خای اتش گشیده شده رو
2826:: فیلم روز
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:34
سکانس اول: اتاق دکتربا موهای جوگندمی و صورتی جدی و روانویس قهوه ای براقش، با اون کت خاکستری و کراوات سورمه ی با خال های ریز قرمز، خیلی آروم اما جدی بدون اینکه نگام کنه بهم گفت فلان روز بیا بیمارستان.س
2827
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:34
تو راه کاشان به تهرانیمتو رانندگی میکنیمیم کنارت نشسته و سیگار دود میکنه و نون سعی میکنه به مامانش تو فرانسه زنگ بزنهسیاوش قمیشی میخونه با هم از غروب و سایه رد شدیم ...و من به تو فکر میکنمکه چندتا دوستت دارم حالا
2828:: آبان
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:34
چیزی نمونده به تکرار چندسالهی پاییز عشقمون برسیمهمین چند صباح رو داریم سعی میکنیم خاطره بسازیمحالامثل ۳سال پیش، من باز دلم زود به زود برات تنگ میشهتایم کاری که تموم میشه، لحظه شماری میکنم که بیای س
2829:: اقرار
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:34
همه چی عین برق و باد میگذره، روزها با بی حوصلگی تمام میان و میرن، صبح ها مثل یه ربات خسته بیدار میشم و خودم رو میرسونم به شرکت و یک روتین تکراری و مزخرف شکل میگیرهاین روزها به شدت از کار کردن خستم، حت
2830:: تولدی دیگری
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:34
سکانس اول:: جنگ تن به تن میدانم سلول های بدنم طغیان کردندمثل یک جنگ داخلی، و دارند مردمان خوب بدنم را دارند میکشند، ذره ذره، در یک جنگ سه ساله، جنازه هایی را بدون دفن کردن همانجا جمع کرده اند، و حالا،
2831::زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:34
این پست اختصاصی برای توسترمزش رو میدونم که بلدی :)
2832::
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:34
این روزا، ظاهرا همه چیز تحت کنترله، جز فکرم، اینکه قرار ازین به بعد چی بشه، چطور با عوارض بیماریم کنار بیام، با این خط پنج سانتی که قرار بود فقط دو سانت باشه ولی سناریوی عمل جوری پیش رفت که شد دو برابر. اینکه چشمام تاره و نمیتونم حتی وقتی تو تختم کتاب بخونم و الان دارم به سختی کلمات رو میبینم تا بنو...
2833:: سردرگم ترینم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:34
یا چشم بپوش از من و از خویش برانمیا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم#فاضل نظری دوست داشتم همه چیز همونجا، همون لحظه تموم بشه، آماده بودم برای رفتن، چیزی برای از دست دادن نداشتم، اما یهو، روال تغییر کرد، حالا انگار نقطه صفر فکریم گیر کردم. هیچ هدف یا ایده ای ندارم برای ادامه دادن.
2834:: دو دوتا، صفرتا
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:34
سکانس اول: شرکتعلارقم اینکه تا اخر این هفته دکتر بهم استراحت داده، مجبور بودم شنبه برم سر کار، با رنگ پریده، لباش خشک، چشمی که به زور باز میشد و گردنی که به زور میچرخید و صدایی که حالی برای حرف زدن ند