پست های آخر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:34
اگه این پست رو دارید میخونید، احتمالا من به هزار و یک دلیل دسترسی به سیستم نداشتم که بیام اینجا و این پست رو غیر فعال کنم.همنطور که بعضی از مخاطب هام میدونستن من یازدهم آبان نود و هشت، عمل نوع نادری ا
2814:: خاطرات
-
تاریخ: 1398/3/18 ساعت: 22:30
همه ما یه روزهایی توی زندگیمون داریم که مختص خودمونه، یه سری روزها که با اینکه زیاد حسخوشی نداری بهش ولی بخشی از زندگیت بوده، بخشی از خاطراتت بوده... اون روزها رو گاهی نباید هرگز فراموش کرد، درس هایی که اون روزها به آدم میده رو نباید هرگز فراموش کرد ...از طرفی باید سعی کنم خاطرات خوب بسازم تا سال دی...
2808:: دنیای خاک بر سری
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 20:08
عزیزمخاک برسر این دنیا که شرایط را جوری محیا نمیکند که برویم پاریس و زیر برج ایفل عکس های دلبرانه بگیریم، یا اینکه برویم سانتورینی در استخرهای آبی و سفیدش قدم بزنیم و هی من عکس بگیرم و هی تو غر بزنی...عزیزمکاش میشد دنیا را زیر و رو کرد و رفت وسط آب های مالدیو، توی یک جزیره اختصاصی روی شن های سفیدش ب...
2809:: همسفر
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 20:08
نمی دانم کی قرار است بهترین سفر عمرمان را داشته باشیم، ولی همینکه با هم جاده های نارنجی شمال را در پاییز و زمستان گَز میکنیم دلم قنج می رود، بماند که صدایمان گاهی به هم می پیچد و افکارمان دور می شود و
2810:: فقر
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 20:08
عزیزمدر ایران آنقدر گرانی شده، که کسی دیگر رمق ندارد استراحت کند، آنقدر دلخوری هایمان زیاد شده که دیگر دل نداریم در خیابان به هم لبخند بزنیم. آنقدر فقر هست که دیگر یادی از فقر فرهنگیمان نمی کنیم...عزیزمدنیای ما، دنیای خوبی نشد برایمان. کاش هرکداممان فرصت ها را غنیمت می شمردیم. یا من می رفتم یا تو......
2811:: تنهام، دلم، لبم، دلم ...
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 20:08
تنهاماین روزها تنهایی هایم را بیشتر بی خیال می شوم، و این حجم از تنهایی بیشتر به تنم دارد نفوذ میکند، می آید، می نشیند در تمام سلول های خسته ی بدنم، فکرم، ذهنم، و من انگار دارم تسلیمِ این تسلسلِ ناپدار می شوم، دلمدلم جا مانده از هر چه با او بودن است، این روزها، دلم، فکرم، ذهنم، عجیب سکوت دوست دارد.....
2812:: او
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 20:08
اویک دو حرفیه تنهابا حجمی از اجتماعِ نبودن ها..."ساعت 25"
2804::
-
تاریخ: 1398/1/17 ساعت: 0:24
تمام خیابان را در شبانگاه بهمن ماه، قدم می زنم و فکر میکنم و افکارم داد میزنند و منپریشانو منخستهو منبی قرار...پ ن:: روزگار بدیست نازنین...
2805:: زمستون
-
تاریخ: 1398/1/17 ساعت: 0:24
و زمستانبی هیچ ادعاییدارد قهر میکند با مااین پیرزنِ خسته و تنها
2806::
-
تاریخ: 1398/1/17 ساعت: 0:24
تهران عزیزمدلم برایت می سوزد که اینباربرای هزارمین بار تو را به قتل می رسانندتهران عزیزمچقدر دلم برای 30 سال قبلت تنگ استوقتی که هنوز آسمانت آبی بود و مردمانتنگران روزمرگی های خود نبودند... پ ن::طلا گرمی 422 توماندلار 13200یورو 15100پوند ... مهم نیست. دیگه به پوند نیازی ندارم
2807:: سال 98 سلام! پر قدرت هم سلام :دی
-
تاریخ: 1398/1/17 ساعت: 0:24
عید اومد98 شروع شدو من یک لیست از هدف های امسالم رو باید تهیه کنم امشب ...پارسال تونستم دو هدف مهم رو شروع کنم و توی مسیرش قرار بگیرم که سال 98 باید تمومش کنم!اینکه قرار بود وزن کم کنم که به پایینترین
2794:: عشاق را خاک کنید، عشق هم افسانه شد...
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 3:42
کو آن لیلی کجاست آن مجنون کتابها را به آتش بکشید عشق یک افسانه بود... پ.ن:: عاشقا مگه تو کتابا به هم رسیدن که تو واقعیت بخوان برسم!!
2795:: بوق بوق بوووووق
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 3:42
بهم گفته بود هروقت مشکل داشتی، هروقت کارم داشتی، هروقت کمک خواستی یا شبا خوابت نبرد زنگ بزن... خوب می شناخت کابوسهای شبانه ام را... زنگ زدم، نه شب بود که خوابم بیاید نه کمکش را تمنا داشتم و نه کاری ب
2797::آخرین جاده...
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 3:42
من تمام ممنوعه هایم را شکستم من حالا در جاده ای هستم که هربار گفته بودم آخرین بار است ... تمام ایستگاه های میانی را دارم نگاه میکنم شاید این آخرین بار باشد...
2798:: بوسههای شبانه
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 3:42
تمام شهر مثال همان کوچه ای است که مرا بوسیدی در شب در تمام فصلهای دنیا
2799:: یک نوامبر تلخ ...
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 3:42
بعضی آدما میان تو زندگیت که پوچن یک پوچ بی اساس تو رو توی رویای بینهایت می گذارن پودر میشن هوا و میرن... یادم باشه Sweet November رو... چه تلخ بود طعم این شیرینیِ گندیده بعضی ها چقدر عقده ها دارند، چقدر بیمارند، چقدر ناخواسته میآیند و رویایت رو بهم میریزند و پر از غوغا میروند درد دارم دردی عجیب به ب...
2800::سفر تنهایی
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 3:42
در یک تصمیم ناگهانی اومدم سفر و الان داخل کلیسای سامِبا نشستم و این متن رو لایو دارم می نویسم. بوی شمع های دست ساز تمام کلیسا را گرفته و من در هجوم افکارم غرقم و نمیدانم این تجمع از اندوه را چگونه به
2801:: سی سال بعد از این...
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 3:42
من دوباره باید بسازم این زندگی را، من دوباره باید بسازم خودم را، من ... دوباره باید برم بردارم محکمتر از قبل ... قبل تر از قبل ... شکسته ام... تَرَک دارم ... خسته ام و باید سی سال بعد را بسازم ... بی اشک، بی غم... چقدر دلم برای خنده های از ته دلم تنگ است ... آخ چقدر تنگ است دلم ...
2802:: بی حسم، بی تفاوت و پر از استرس
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 3:42
روزها گذشته است، و من انگار آرامم و کس نمی داند تلاطم ها دارد این فکرم. این دلم. و نمی توانم در این زندگی خودم را بالا بکشم. من امروز را شاید بعدها به خاطر بیاورم من امروز را و 2ساعت بعد از این را، شاید یک روز خاطره وار تعریف کنم برای کسی... و شاید برای خودم
2803:: فکر
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 3:42
بین تمامی افکار غلت میزنم و فکر میکنم و باز هم فکر میکنم افکارم می پیچند، خفه ام میکنند و من و من تنها میان این همه بودن و نبودن میان این همه تکلیف های بلاتکلیفی غرق می شوم میمیرم... پ ن:: صدای افکار خعلی بلند شده، تمرکز ندارم دیگر برای ادامه دادن